عباس وفا
66 بازدید
تاریخ ارائه : 1/14/2015 9:28:00 AM
موضوع: تاریخ و سیره

بسمه‌ تعالی

من علمدار کربلایم. کربلا را چگونه برایتان بسُرایم؟ کربلا نقطه پرگار آفرینش است. شمع جمع خلقت در کربلا عزادار گشت. عرشیان درکربلا رخت عزا به تن کردند. می­خواهم بیشتر ازکربلا برایتان بگویم: از شیرین کاری اصغر. تشنه بود آب می‌خواست. چیز دیگر طلب نداشت. با هیچ کس جنگ نداشت. شش ماهش بود. فریاد نمی‌زد. فقط لب باز می‌کرد. گاهی که آرام می­شد، زمزمه کودکانه ­اش اهل حرم را به گریه می­آورد. هم بازی رقیه بود. گریه می‌کرد که ای مدعیان اسلام! من تشنه هستم. چرا آب را بر ما بستید؟ طفلکی توان جنباندن پلک خود را نداشت. تشنگی امانش را برید. گلویش خشک شده بود. از رباب پستان طلب می‌کرد. فریاد کودکانه او، فقط برای رفع تشنگی بود. آسمان را نگاه می­کرد؛ امّا چشمانش سیاهی می­رفت. کی دیده بچه­ای آب بخواهد، آب را بر او ببندند؟. خدا برای هیچ مادری نیاورد، تشنگی بچه­اش ببیند؛ امّا نتواند آب به او بدهد.

مامان رباب! شیر زن باادب! تو که حسینت عاشقت بود. می­فرمود: «من خانه­ ای که در آن رباب باشد را دوست دارم» مامان رباب! چرا شیر به اصغر نمی­دهی.  رباب هم تشنه بود. شیری نبود تا اصغرش کام گیرد ودلبندش آرام گیرد.

انسانیّت را کوفیان چال کرده بودند. غیرت را در نامردی به تماشا نشسته بودند. اصغرم فریاد عطش عطش سر می‌داد؛ اما گوشی برای شنیدن نبود. من به خیمه­ها نگاه می­کردم. به دور زینب می­گشتم. چشمان زینب می­دیدم. او فقط به حسین نگاه می­کرد. برای من سخت بود، دیدن تنهایی برادر ونگاه­های خواهر...

من آب‌آور خیمه‌ها بودم، زخم گلوی اصغر می‌دیدم، زیاد گریه کرده بود. آب می‌خواست. تشنه بود. عباس بودم. می‌سوختم از تشنگی علی. اصغرم منو صدا می‌زد عمو! تو آب نداری برایم بیاوری؟ مامان رباب شیر هم به من نمی‌دهد. آخه عمو! تشنه‌ام، آب می‌خواهم. باب الحوائج بودم، صدایش را می‌شنیدم، آب می‌خواست. امّا حسین من تنها بود. خیمه‌ها نگهبان می‌خواست. از هر سو احاطه کرده بودند. شمر نعره می­زد. دختران به گوشه خیمه پناه می­برند. بچه­ها بازی نمی­کردند. دشت بزرگ را برای بچه­ها بستند. فقط آب را نبستند، همه زمین را بستند. نگاه­های قشنگ بچه­ها، به آقامون دیدن داشت. چشمان رقیه، به دنبال پدر بود، فقط نگاه می­کرد که بابا، به طرف دشمن نرود. سئوال می­کرد بابا! چرا عمه گلویت را می­بوسد؟

امام من، تنها بود. اجازه میدان نمی‌داد. صدای گریه اصغر، عرشیان را وادار به اعتراض نمود. ملائک فوج فوج به کربلا می‌آمدند. امان عباس بریده شد. خدمت مولای خود، حسین رفتم. اجازه میدان طلبیدم. فرمود: عباس من! میدان نرو. صبح تا حالا، ناله اصغر کبابم کرده است. رباب سر به زیر می­اندازد؛ هیچ به من نمی­گوید. عباس من! برای آبرسانی به گلوی خشک اصغر، راهی میدان شو.

عباس وفا بودم. دندان به دندان فشردم. غیرت کجایی؟ دین را ملعبه دست خویش قرار دادند. پسر زهرا، جگر گوشه پیامبر به بیابانی پناه آورده. آب را بر او بستند. اصغرش تشنه است. من عباسم، عباس بن علی بن ابیطالب. این را گفتم وراهی میدان شدم.

به میدان نرفتم، محاصره شریعه شکستم. به شریعه فرات رفتم تا سلام گرم گلوی خشک اصغر را به آب برسانم. به دریا پا نهادم. نهر علقم بود. مهریه بتول سلامٌ علیک. عباسم منو ببخش. اصغر تشنه است، بی‌تابی می‌کند. من هم تشنه‌ام. آقا هم لبانش خشک است؛ امّا بیا برویم پیش اصغر. بیا زودتر برویم، شاید تا رفتمان اصغر جان دهد. من وآب سوار بر مرکب عشق شدیم، بسوی چشمان منتظر حرکت کردیم. امّا دست راستم را از بازو بریدند. دست چپم را از مچ جدا نمودند. تیر به چشمم زدند، عمود آهنین بر فرقم کوبیدند. ملالی نبود، مشک داشتم می‌رفتم؛ چون آب داشتم. با دستانی بریده، چشمانی نابینا، می­رفتم. امّا مشکم را دریدند. دیگر کجا می‌رفتم؟! مشک را با تیر زدند آب بر زمین ریخت، دیگر جان عباس هم تحمُّل ماندن نداشت. صدا زدم: «یا اخا ادرک اخا» حسین من! سقَّای بی آبت را دریاب.